|
می خوام برای کسی بنویسم که بیشتر از یک ساله میشناسمش. کسی که همراه همیشه ی اینجا بوده، همراه بیشتر نوشته ها، دیر آپ کردنامو تحمل کرده، تو نبودنم به این گوسفندا آب و دون داده، کامنتا رو شفاف سازی کرده، دوستا و فضاهای مجازی خوب و آبرومندی رو بهم معرفی کرده و بیشتر وقت هایی که میخواستم، اینجا حضور داشته. اینکه چرا امشب این ها رو مینویسم شاید دلیلش این باشه که شب تولدشه، شاید هم حرف های کم گفته ای که ما ایرانی ها کمتر عادت داریم به اونایی که برامون عزیزن بگیم.. وقتی کسی رو دوست میداری، احساس بودن میکنی، یک جورهایی خرکیف میشوی، دوست داری بروی زیر باران خیس بشوی، روی علف ها غلت بزنی، از درخت بالا بروی، سوپت را هورت بکشی، بگذاری یک حس باحال تو را فرا بگیرد، بزغاله ای را بغل کنی و بزنی زیر آواز و بخوانی: مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم این پست چیز خاصی واسه کسی نداره (ایضاً پستای دیگه
الإمام الأنيس الرفيق، والوالد الشفيق، والأخ الشقيق، والاُمّ البرّة بالولد الصغير، مفزع العباد في الداهية النّاد امام، مونس و رفیق، پدر دلسوز، برادر برابر و مادر مهربان نسبت به فرزند خردسال است و پناه بندگان در هنگام رسیدن مصیبت های سخت است. "امام رضا(علیه السلام)" پ.ن:پارسال بود، شاید حوالی همین ساعت ها، باب الجواد...
بیشتر پسرهای اهل هنری که من میشناسم، وقتی میگویند زن و مرد باید حقوق مساوی داشته باشند و در زندگی با هم کار کنند و از این جور حرفها، منظورشان این است که در راستای تقویت بنیانهای اقتصادی خانواده، زن باید علاوه بر کارهای خانه، پول هم دربیاورد. همچنین در راستای تحکیم روابط عاطفی با بقیهی مردها مثل سگ باشد و گذشته از اینها، در راستای دور هم بودن، خیلی زیاد به شوهرش هم افتخار کند. در واقع اگر راستش را بخواهید، ماجرا از این قرار است: گشادی مفرط دیگر زده است این جماعت را ناکار کرده و بدین جهت، کارشان بیخ پیدا کرده است. ( بیخ خیلی چیز بدی است، خدا نکند کسی بیخ بگیرد. من خودم داشتم یک بار بیخ میگرفتم، آقا...) پ.ن۱: دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که مهندس شوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم... پ.ن۲: وقتی نمینویسی، نبودنت بیشتر ته دلم سنگینی میکند! بنویس...
قرارمون این نبود.. قرار بود من واسه خودم بنویسم.. قرار بود هر چی من دوست دارم بنویسم. هر وقت خواستم خوشحال باشم.. هر وقت ناراحت بودم، ناراحت باشم.. هر وقت دلم خواست جدی بنویسم، هر وقت حسش بود مسخره بازی درآرم، شیطونی کنم.. قرار بود من خودم باشم دیگه.. اینکه انتظار زیادی نیست منم شعر دوست دارم.. کی میگه به من یا اینجا نیومده که شعر بنویسم؟! منم دوست دارم بعضی وقتا از احساسم بنویسم.. جدی، واقعی.. بدون اینکه لازم باشه مسخره بازی درآرم.. بتونم احساس واقعیمو بگم. یه کم خوب نمیتونم این چیزا رو بنویسم، میدونم، ولی فکر کنم بشه تحملش کرد. بدونه اینکه خجالت بکشم از اینکه کسی اینجا رو بخونه، بتونم حرف بزنم دیگه.. پ.ن: برای خودم می نویسم... و تو، اگر خواندی رفیق راه شدن پیشکش فقط نگاهت به مسیر عبورم باشد به راهی که بی تو سخت از آن خواهم گذشت....!
تا قبل از این فکر می کردم اگه یه روزی از یه نفر خوشم بیاد، میرم صاف وای میستم جلوش، زل میزنم تا ته سیاهی چشاشو بهش میگم که می خوامش.. اشتباه فکر می کردم.. این باحال بازیا مال کسی که دلش گیره نیست. فکر میکردم عاشق که شدم همه ی وجودم میشه پر از جرات، پر از امید، پر از آرامش، ولی تو نداری عاشق شدن حال و هواش خیلی فرق داره.. تازه اول ترسه، اول انتظاریه که نمیدونی اصلا آخر داره یا نه. اینجوری عاشق که شدی همه ی لحظه ها رو جای دو نفر زندگی میکنی ... جای دو نفر فکر میکنی.. دستت که به جایی بند نیست، همیشه یه نگات رو به آسمونه، نمی دونی از سر ایمان بندگیشو میکنی یا از سر ناچاری.. اینجوریه که یه چیزای کوچیکی انقده برات یه وقتایی بزرگ میشه حتی اگه اندازه ی "بد نبود" یا "آره خوب بود" باشه.. عاشق که شدی، تمام دنیا واسه ت میشه قد یه مشت بسته شده، قد یه قلب. پ.ن۱: چشامو که میبندم بلند بلند خندیدنای آخرین باری که دیدمت یادم میاد.. صدای خنده هات هنوز تو گوشمه. آخر یکی از همین خنده هاتو ناتموم میذارم... پ.ن۲: تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی "حمید مصدق - آبی خاکستری سیاه"
خلاص فوق لیسانسمونم گرفتیم، رفت پی کارش! ۲۰ شدم.. فک کن.. داداش ما اینیم دیگه پ.ن: من عاشق استخر آخر شبم.. من عاشق خواب بعد از استخرم من عاشق اینم که وقتی موهامو با سشوار خشک کردم اما هنوز یکم خنک و خیسه، بخوابم..
دلم برای خود مدرسه که نه، اما برای حیاط مدرسه و بدمینتون زیر برف و زنگ های تفریح و "از جلو نظام" و ورزش صبحگاهی و آبخوری و زنگای نهار و اردوها و گروه ضیافت و بوفه ی مدرسه تنگ میشه.. پ.ن۱: دیشب فیلم Goya’s Ghost رو دیدم.. تلخ بود خیلی.. اما قشنگ بود پ.ن۲: آقا من یه سوال دارم.. این پایان نامه ی آدم و کسی می خونه؟!
از اونجایی که فردا خبرنگارای خارجی هم قراره بیان و قضیه ناموسیه، من بر خودم واجب دونستم به همه ی کسانی که میخوان برای اولین بار فردا به راهپیمایی برن تا با مشت های گره کرده دهن رژیم غاصب و سرویس کنن، چند تا نکته رو بگم: بله Ladies & Gentlemen ببینین مراسم فردا یه جور راهپیماییه که آخرش به مراسم نماز ختم میشه و نهایت تا ۳ و ۴ طول بکشه.. در نتیجه از شام خبری نیست.. بیخود با خودتون دیگ و قابلمه نبرین، اونجا جا تنگه. این راهپیمایی هم که میگن عملی است که با دوپا انجام میشه. پس سوار سانتافه با دوبس دوبس و راهپیمایی نمیگن.. خر خودتی، پیاده شو مثل آدم، دستتم بنداز. بعدشم که راهپیمایی کلاً عملی برای فاز گرفتن نیست، عملی است برای فاز دادن.. به ویژه راهپیمایی فردا که "افازالفازین" است. فردا روز قدسه، جمعه هم هست، تعطیل هم هست، درست ولی عید فطر که نیست.. یعنی مردم روزه اند. با خودتون آجیل و پسته و موز و اینا نبرین که از نشانه های خس و خاشاکه... کار دستتون میده.. اوهوم بعدشم عزیز من راهپیمایی ساعت مشخص داره.. مسیرهاشو از یه ماه قبل شونصد دفعه تلویزیون زیرنویس میزنه... با بروبچز ساعت ۷ شب جردن جنوبی قرار میذاری راهپیمایی حساب نمیشه ها... گفته باشم. والاغیرتاً یه فردا رو بی خیال مصاحبه با این شبکه های شرابخوار وی.سی.دی و دی.وی.دی و اینا بشید. مسواک و خمیردندون؟ زیرشلواری..؟ چمدون واسه چی داری می بندی؟! آهان.. دولت تا سه شنبه رو تعطیل کرده؟ بعدش میخوایم با بچه ها بریم کوه؟ کدوم کوه؟ بریم درکه، اگه دربند شلوغه ازون بالا ببین پایین سرش شلوغ پلوغه اگه بیای میریم خلیج فارس لب دریا گلی به مهربونیت ندیدم جایی تو دنیا... پ.ن۱: با اقتباس پ.ن۲: راستی اون آمریکاییه بودش، همون نجیب زادهه رو میگم.. چند وقت پیشا که با شاتل وصل شدم فهمیدم کیه حالا طرف کلی هم بوق و راهنما زده ... من همچنان دل به نشاط تقصیر من نیست خب.. من گفتم لابد دیویدی، ویلیامی کسی باشه.. چه میدونستم اکبرآقا از آب در میاد
مرده شور هر چی آدم لوس ننر بچه ننه ی محتاج ترحم و ببره مرده شور این آی.پی.ام خراب شده با آدمای مزخرفش و ببره مرده شور هر چی مقاله و پایان نامه و فارسی تِک و دفاع و فوق لیسانس و درس و دانشگاه و استاد و دانشجو و کوفت و زهرمار و ببره، از دم پ.ن: بچه ها کامنت گذاشتن گفتن چند قلم جنسم اونا دارن که میخوان تحویل مرده شور بدن... امتحان ارشد و اینا... کس دیگه ای هم اگه چیزی داره بده که تحویل بدم..
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان پ.ن۱: ملاصدرا پ.ن۲: دیشب یکی از قشنگترین شب های قدر زندگیم بود، خیلی با همه ی سال های قبل فرق داشت..حال و هواش، آدماش، حرفاش.. فکر کنم اولین باری بود که زیر آسمون قرآن سر می گرفتم.. اللهم به حق هذا القران..
بچه ها گفتن بگم چیا هدیه گرفتم. هدیه های قشنگ هستی که توش نامه هم داشت، کارت پستال، شمع، تابلو، مجسمه با یه عالمه صدف و گوش ماهی که عکساش هست، از اوناییکه میذاری دم گوشِت صدای دریا میده. دیگه یه عطر BOSS گرفتم با یه لباس تنیس آدیداس، کیف، تاپ، پیرهن کوتاه و هدایای نقدی دیگر... اون بزغاله هم کیک تولدمه، نمی دونم اینا با خودشون چی فکر کردن! پ.ن۱: رضا کیانیان یه دیالوگ داره تو خاک آشنا، میگه دو تا چیز هست که تو سرنوشت آدم نقش خیلی مهمی داره ولی اختیاری تو انتخابش نداری... یکیش پدر و مادره، یکیش هم محل تولد. پ.ن۲:خیلی دوست دارم این آهنگ Love Story رو.. همه ی صحنه هایی که از فیلمش دوست دارم میاره جلو چشام.. پ.ن۳: دیشب دلم سراغ تو را گرفت..
طبق اسناد و مدارک مهمی که در وزارت اطلاعات، اداره ثبت احوال، شناسنامه، کارت ملی، گواهینامه و بقیه ی مدارک شخصی اینجانب وجود داره، فردا 13 شهریور تولدمه.. الان احساس خاصی ندارم آهان چرا... گشنمه! پ.ن: داشت یادم میرفت بگم.. من متولد نیمه ی سالم
خرابم امشب من خرابم امشب یادته گفته بودم نمیام... نمی خونم من خرابم امشب مفاتیح و ورق می زنم... یه مناجاتی، دعایی... پ.ن۱: ساقيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تار نيست
|
About![]()
اسمم نازنينه. اينجا رو هم براي خودم مي نويسم. يه جورايي برام حكم همون دفتر خاطرات قديمي رو داره كه زير تخت قايمش مي كردم. چند وقتي توش مي نوشتم و بعد يه مدت كه يكي پيداش مي كرد ديگه نمي نوشتم.
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
وقايع الاتفاقيه |